من و همهی تنهاییام مگه چقد از دنیا رو میگیریم؟ فرقش چقد میشه من الان اونجایی که دوس دارم باشم یا محاط تو همین بنفش به وسعت انباری، زندونیِ اجباریِ خود ساخته باشم؟ خیلی هم قشنگتره. من.. اتاقم.. تکرار فضا.. تعدد فکر.. لحظهی محضِ نبودنم جایی که میخوام و حس اون عدم اما وجودم اینجا.. [...]
بایگانیِ دستهٔ ‘فکر’
درد میکنه.. یه جایی ازم درد میکنه که نمیدونم کجا. دلم میخواد هی بگم درد درد درد.. بنویسم. غر بزنم. ناله کنم. به رخ همه بکشم… هی تو، هی همه من اینجای خاطره م، اینجای فکرم، اینجای قلبم درد میکنه.. اونقد بگم که ازش زده شم. اما باز یکی که نمیدونم کیه این تو زندگی [...]
بعضی آدما «هستن».. اونقدی هستن که فقط بتونی بگی: علی هس. ولی هس. نقی هس… مثه کلاغ پر. کاربردشون واسه تو اینه. شاید واسه دکور و تزئین محیط اطرافت باشن. راههای ارتباطیشون سوخته یا اینکه نداشتن از اول! از هر دری که سعی کنی وارد شی تا دو کلمه باهاشون رد و بدل کنی هیچی [...]
چن لحظه پیش داشتم از پلهها پایین میومدم پایین که بیام تو اتاقم یهو پاهام گره خورد بهم داشتم سقوط میکردم. تو هوا تو همون چن لحظه فقط این فکر از ذهنم رد شد: اهـــه الان میمیرم، اینا میخوان چیکار کنن؟؟ اینا یعنی خونوادهم… انقد همه مسئولیتا گردنمه این روزا آرامش ندارم. انگار شدم مامانِ [...]
بچه که بودم خیلی آدم بیخودی بودم. نه اینکه الان با خود باشما. اون موقعا یه جوره گندی بیخود بودم. طرز فکرای ماورایی که درست یادم نیس از کجام در میاوردم… فک میکردم بقیه باخودن. از آدم با خودای ذهنم میترسیدم! حالا آدم باخودام کیا بودن؟ اون موقع ها زمان ما، (چندان دور هم نیس. [...]