جلوی آینه نشسته بودم به خودم نگاه میکردم. نمیشه گف به خودم! بیشتر شبیه یه آدم رقت انگیز که حتی خوشت نمیاد براش دلسوزی کنی. هرچی بود ازش خوشم نمیومد. چشامو تار کرده بودم و نگاه میکردم. با چنان دقتی نگاه میکردم انگاری اولین بارم بود خودمو میبینم. رفتم جلوتر، دماغ و پیشونیمُ چسبوندم به آینه. حس کردم اینجوری میشه تا تهِ تهِ چشمامُ ببینم. زیر گوشم یه خراش دیدم. بیشتر نگاش کردم. مثه این بود که یکی با ناخن خط کشیده باشه. نگاش میکردم. به خراش توی آینه.. زیر ناخنمُ نگاه کردم. یه چیزی شبیه پوست زیر ناخنم جمع شده بود. نفهمیده بودم کی اینکارُ با خودم کردم. دیدم پوست اطراف خراش داره آروم آروم از هم فاصله میگیره و عمق پیدا میکنه. انگاری داش پاره میشد. چندشم شد. دستمو گذاشتم روش، شوریِ پوست دستم یه سوزش کثیفی ایجاد کرده بود. از هرچی زخم و مرض و درده بدم میاد. ذره ذره آدمو از پا در میارن.. دستمو برداشتم، خراش از هم باز شده بود و قطرههای خون روش بود. یه رنگ بد و ترسناک داش. چطوری یه رنگ میتونس انقد منو بترسونه؟ دلم میخواس زبونمُ بزنم بهش. اگه میدونستم چه مزهای میده بهتر میفهمیدمش. همیشه به همه چی زبون میزنم، بهتر میفهمم اونجوری. حتی یه بار مزه مورچه هم امتحان کردم. بعدش اونقد زبونمُ شسته بودم که گریهم گرفته بود. بوی خاک میداد. اما نمیدونم خون بوی چی میداد.آشنا نبود برام. یعنی بوی وجود بود؟ بوی توی بدن این بود؟ توی این فکرا بودم دیدم خراش از یه سرش راه گرفته و بلندتر شده. حالا از زیر گوشم تو روی گردنم اومده بود. مثه مار که دور شکارش بپیچه دور گردنم پیچ میخورد. مایع زرد رنگ شفافی هم از لبههای خراش ترشح شده بود. خون بیشتر شد.ریخ رو یخه پیرهنم، سریع درش آوردم و با دو تا دستم کشیدم روی گردنم، انگاری بخوام بریدگی رو مثه ردِ رژ لب پاک کنم. محکم کشیدم، جای پاک شدنش، فقط دستام پر از لکههای خون شد. بوی گندش رو حس میکردم. احساس کردم هرچی توی معده و رودهم بود یه دور اومد توی دهنم و برگشت.. دستمو کشیدم به دیوار. نمیدونم چرا دیوار؟! فقط میخواستم هرجور شده از روی دستم پاکش کنم، نمیتونستم فک کنم. ترسیده بودم، با همهی وجودم. دستمو میکشیدم روی لب و دماغم، هروخ کلافه بودم اینکارُ میکردم. بوی بدی میدادن، حالت تهوع داشتم. درمونده به زخم نگاه کردم. منو یاد سقف انباری مینداخ. تَرَکهای کوچیکی که کم کم راه گرفته بودن بهم رسیده بودن و شکاف بزرگ ایجاد کرده بودن، میدونستم هرروز ممکنه بیاد پایین. شکاف.. چه کلمهی چندش آوریه اگه بخواد روی گردن باشه. شکاف.. تَرَک.. گردنم داشت ترک میخورد. خون غلیظ با اون ماده شفاف زرد رنگ قاطی میشد و خدای من …
ازین رنگ متنفرم. زیر زخم یه حرکت حس میکردم. نبض نبود جریان داش. فکردم حرکتِ خون باشه. نگاه کردم. نقطه نقطههای سفید میدیدم که تکون میخوره. انگشتمو بردم تو شکاف که هر لحظه عمیقتر میشد، بیشتر بازش کردم. خواستم با انگشتم نقطههای سفید رو بگیرم، اونقد عصبی بودم و حالت تهوع داشتم که فشار انگشتم باعث شد بترکه. دندونامو بهم فشار دادم و همونطور داد زدم. هوا رو از بین دندونام دادم بیرونُ دوباره دستمو بردم تا اون دونهها سفید لزج رو درآرم. دو تا کرم ریز افتادن روی بدنم.. این.. این وحشیانهترین روش برای انتقامه. کرمای لعنتی رو پرت کردم کنار. هر لحظه کثافتای روی گردنم تنفرم رو از خودم بیشتر میکردن، اگه هرجای دیگهای از بدنم بود بیشک همون لحظه میبریدمشُ پرتش میکردم توی جهنم. گردنم داش دهن باز میکرد. «دهن باز کردن» چندشترین فعلیه که میتونه روی بدن یه ادم اتفاق بیوفته.. میتونستم تا صب ناخنامُ بکشم روی تخته و به صداش گوش بدم اما این کرمای حروم زادهی خونآلود از گردنم بالا نرن. سرم کمکم خم شد رو شونهم.. گردنم کاملا قاچ خورده بود. موهای بدنم صاف شده بود. چرا این جهنمُ تمومش نمیکنی؟؟ داد زدم «خواهش میکنم». دستامو محکم مشت کرده بودم، ناخنام فرو میرفت توی گوشت کف دستم و داد میزدم «خواهش میکنم». خون یهو جهید پاشید روی آینه. مزهی گُهش رو توی دهنم حس کردم، لای دندونام رو دیدم، قرمز تیره شده بود. توی چن ثانیه دهنم پر از خون بود و با یه سرفه همشُ دادم بیرون.. حالا با درموندگی گریه میکردم. تکون نمیخوردم مبادا سرم جدا شه. یه کرم آشغال رفته بود توی دماغم.. داد کشیدم: غلط کردم… غلط کردم.. غلط کردم..
از داد زدن شکمم درد گرفته بود.. بدبخت بودم. نه فقط بدبخت، که بدبخترین بودم. میفهمیدمش، بدون زدن زبونم به بدبختی، با همهی سلولام میفهمیدمش، حاضرم قسم بخورم.. چشام حرکت میکرد. کاش چشام نبود و نمیدید. تنها چیزی که اون لحظه میخواستم این بود که فهم نداشتم، تا چندشم نشه و از فرط بدبختی درد نکشم. مویرگای پاره شدهی لای شکاف رو میدیدم. با دوتا دستم لبهها شکاف رو از دو طرف گرفته بودم و میکشیدم به سمت بیرون. مثه برگ روییِ کلم که جداش میشی، میخواسم پوستمو بکنم.. قسم میخورم دردش از دیدن کرما هم بدتر بود. هر نقطهای از پوست که از گوشتم کنده میشد فریاد میکشیدم و بعد هر فریاد بلندتر میگفتم: خفه شو! داشتم خودمو پوست میکندم. اون حرومزادههای سفید به پوستم چسبیده بودن و همراهش کنده میشدن. تموم تنم خون بود. میلرزیدم. به معنای واقعی میلرزیدم. نه از درد، از نفرت. من داشتم خودمو تخریب میکردم و همزمان از شر اون کثافتا نجات میدادم خودمو. واسم چن ســال گذشت. بالاخره آخرین قسمتم جدا کردم و خسته انداختمش یه گوشه. روی تنم به طور پراکنده هنوز یه چیزایی مونده بود. خون بودم، یه گوشت خونآلود،با دستام آروم سرمو روی تنم جابهجا کرم. احساس میکردم خیلی خوشبختم ازینکه آینه نمیفهمه و حافظه نداره…
0