من و همهی تنهاییام مگه چقد از دنیا رو میگیریم؟ فرقش چقد میشه من الان اونجایی که دوس دارم باشم یا محاط تو همین بنفش به وسعت انباری، زندونیِ اجباریِ خود ساخته باشم؟ خیلی هم قشنگتره. من.. اتاقم.. تکرار فضا.. تعدد فکر.. لحظهی محضِ نبودنم جایی که میخوام و حس اون عدم اما وجودم اینجا..
قشنگ به یک تعبیر. جسم خطر آفرین مدفون زیر یک نه. یک نـــــه با صدای خونه.. حضور یعنی تو معرض خطر بودن. من جایی که میخوام نیستم و مشکلات جدید و نه های محکمتر ایجاد نمیکنم.. عوضش دور از اجتماع و محیط من صاف و صیقلی خواهم موند تا بمیرم و این یعنی ارزش! این یعنی هدف. آرمان.. اونوخ با خیال راحت میتونم خیالمو ببافم هرجایی باشم که زندگی اونجاس، هرطوری باشم که معناش آزادیه برام.
دلم نمیخواد خورشید عصرای جمعه توی آهنگای شاد غروب کنه. دو ر می فا سل لا سی ها مخصوصا برای همین نارنجی شدنِ آسمون تو ساعت 5های جمعه های آخر پاییزن که اینطوری روح مچاله کن کنار هم اومدن. زهر شیش روز هفته باید تو این یه سالِ جمعه خالی شه با آهنگ گوش کردناش تو تنهاییاش و غم تف کردناش.. غروب جمعه که کش میاد از نوکِ جمجمهت تا لایتنهیِ حسِ احمقِ بدت، به اندازه یه سال.. اصن حوصله ندارم بنویسم
0