هروز صب که از خواب پا میشم به همهی آدما و اشیا و احساسات و عقیده و اصن همه چی و همه چی توی چن لحظه فک میکنم. یهویی از همشون بدم میاد. تصمیم میگیرم همشون نباشن دیگه. نمیدونم چه حسیئه. بعضی صبا یادم میره خودم کیم، انگاری که ریست شدم. از خودم بدم میاد. اَه لعنتی تو بدنِ کی هستی، دس از سرم بر میداری؟
از این پنجرهی 30 در 50 که ازش 2سانتی متر از این همه اسمونُ میبینم بدم میاد، به نظرم میاد به 1 بک گراند تخت باز شده .. منتظرم هر لحظه همه چی بریزه پایین عینِ ماکت که هیچی پشت هیچی نیس ببینم منم و یه خلائ مشکی..
چقد همه چی بی مفهومه برام. راه برم، حرف بزنم، بخندم، نخندم… اَه فحش بد
دلم میخواد بزنم آهنگا رو خورد کنم، یه ادم خاصی رومنفجر کنم، آسمونُ پاره کنم.. اصن قاطی میشن حس ها…
همم.. بعدش میبینم نمیشه که انقد اگرسیو بود، به اجبار میزنم هر تعریف قبلی که تو مخم از قبل اماده بوده میچسبونم به همون خودش.. باشه من از گاز زدن دور تا دور لبه لیوان کاغذی خوشم میاد، از حروف پینگلیش توی اسمس «اس» رو بزرگ تایپ میکنم، دوس دارم سمت چپ ماشین بشینم…
همه این مسخره هایی که هیشکی هم متوجه نمیشه جز خودم.. اصن دوسشون دارم از هر تعریف قلمبه دیگه زیادتر..
خب.. ری بوت شد