درد میکنه.. یه جایی ازم درد میکنه که نمیدونم کجا. دلم میخواد هی بگم درد درد درد.. بنویسم. غر بزنم. ناله کنم. به رخ همه بکشم… هی تو، هی همه من اینجای خاطره م، اینجای فکرم، اینجای قلبم درد میکنه.. اونقد بگم که ازش زده شم. اما باز یکی که نمیدونم کیه این تو زندگی میکنه، توی مخم، میگه بسه خفه شو انقد نگو درد درد درد.. اخرش باورت میشه ها…
میشه زخم نداشتُ خونریزی کرد.. میشه درد نداشتُ زجر کشید.. گاهی وختا اول تحمل میکنم بعد مشکل دارم. اول کبود میشم بعد ضربه میخورم..
آدم آخرام.. اول نقطه میزارم نوشته رو سیو میکنم بعد پاراگراف ها رو مینویسم.. اول فصل اخر از کتاب ها رو میخونم.. اول رفتار و بعد فکر
مثه الان… زجرش رو پیش پرداخت میکنم تا بعدا ببینم چه مرگیم بوده .. واسه همین میترسم.. احساس میکنم جای بدی افتادم.. زیرِ اوار. اوارش همه از جسد ادماییه که خودم از بین میبرم.. از جسد خودم.. اوارِ عقاید.. احساس میکنم نفس کشیدن برام مضره .. بودنم به ضررمه و نبودم هرچه سریعتر بهتر. کشش این وجود داشتن حجم کاستی هامو کش میده..
ادم اخرام.. میترسم.. اول احساس میکنم بعد پیش میاد…احساس اوارها..؟
میشه هیچی نباشه و از هیچی خسته شی؟ میشه بگم از خودم خسته شدم وختی هنوز هیچی نیستم؟
میخوام بمیرم بمیرم بمیرم بمیرم اما میترسم میترسم میترسم میترسم چون هیچی نیستم نیستم نیستم نیستم نیستم نیستم نیستم نیستم نیسـ..
عجیب سازنده بود نظرت
)