من… «من» چیز یا کسی نیس که ثابت باشه و یا حتی پیوسته، یه چیزِ تیکه تیکهس، مثه هرچیزی که تو دنیا منفصله و به واسطه نیروهای بین مولکولاش فقط بهم نزدیک یا خیلی نزدیک شده. من امروز یک نفر و فردا یکی دیگهس. شباهتش به دیروزش باعث میشه فکنیم این همونه!
چقد من تو دنیا داریم؟ چنتا؟ من (خودِ من به شخصه) یه دونه از اون منهام… یه دونه از خیلی، فقط یکی! وختی تو اون همه قرار میگیرم متمایل میشم به صفر.. یه عددِ کوچیک در مقیاسِ بینهایت صفر در نظر گرفته میشه…
نکنه من نیستم؟ نکنه من یه ادمم تو یه داستانِ نصفه نیمه که به جایی ختم نشدم و حالا سرگردون موندم، نه فردایی واسم موجوده نه میشه «نیست» باشم؟ من به یک مفهوم ساده وابستهم… اگه آب، خواب آور بود من یک تشک بودم، اگه قرمز، زرد بود من روی اب راه میرفتم، اگه دریا عمودی بود من سه لایه بودم…
کی میخواد منُ به من شرح بده… کی منو میشناسه؟ من به کی میتونم شبیه باشم؟ چرا باید شبیه باشم؟ اگه میخواس دو تا از من بسازه یه دونه میساخ با کاربردِ دو برابر…
واسه شناخت خودم اول باید دنیامو بشناسم. باید مقایسه کنم. باید معیار داشته باشم، یه «من» دیگه رو کنارِ «من»ِ خودم بزارم… من فقط یک «من» ندارم… هیچ وخت یکی نبودم. با هیچ کس مثه نفرِ قبلیش نبودم. با هیچکس مریِ مقابلِ مامان نبودم، به هیچکس حرفایی که به ک میزنم نمیزنم، تصور هیچکس از من شبیهِ تصور پ از من نیس، هیچوخت نمیتونم مریِ ذهنِ آ رو به آدمای دیگه نشون بدم، حتی اگه بخوام…. تصورِ من هیچکس از من تصورِ خودم از من نیس… چیزی که از خودم تو عکسا میبینم با چیزی که تو عکسام میبینم مطابقه، اما هیچوخت اون چیزی نیس که یکی دیگه تو چهره ی من میبینه.. انقد متعددم.. رو کودومش باید قضاوت کرد؟