یک آدامس شده ام. هر جا از من رد میشود و هرکس به من میرسد به آن میچسبم. آدامسی که به اب و صدا هم میچسبد. به زمان میچسبد. به آدم میچسبد. به آدامسیها میچسبد.
به زمان میچسبم، او (زمان) میرود و دیروز میشود من در دیروز جا میمانم. همه چیز را تحریف میکنم، از روبه رویت خودم را برمیدارم، کنارت میشینم…
به چیزایی که ارتباط ندارم و حتی ندیدم میچسبم.
به آدمها میچسبم و تا ابد میروم همراهشان به هرجایی میروم، خودم را ترک میکنم، تنها میزارم. به آنها معتاد میشوم.
من حتی به «میچسبم» میچسبم.
ردِ دندونای روزا و هفتهها رو بدنم جا مونده. یه آدامس جویده که از اول بیمزه بود و حالا که جرمِ لای دندونا رو به خودش گرفته منتظره تف شه و بچسبه به یه جایی… تنها خاصیتی که ازش مونده، همینه… چسبیدن