Posted: 01.16.2012 in Uncategorized

خب چیه ؟؟ دلم میخواد.. دوس دارم جلب توجه رو، دوس دارم. همین 1دونه روز! مممم.. داره گریه م میگیره.. حتی تو خیالمم الان نمیتونم کسی رو ببینم که بغلم کنه؛ دلم میخواد همه بیان بغلم کنن اصن. مثه بچه ها بودن مگه بده؟ مثه بچه ها بشینم گریه کنم ازینکه تنهام آخه من اصن دوس ندارم .. من عقده ایم.. اصن بدم میاد بهم تولدمُ با اسمس تبریک بگن، اصن چرا بهم زنگ نمیزنن؟ اصن دلم میخواد برف بیاد. چرا برف نمیاد؟ چرا 1اتفاق خاص نمیوفته؟ چرا خوش نمیگذره بهم؟ چرا اصنشم چرا لجم درومده؟ :/ من چرا انقد بچه ننه ی لوسم؟  اصن میخوام واسه تولدم جهت چرخش زمینم عوض شه، امممم… دوروغ گفتم.. همینم نشه، ولی یه کوچولو که با روزای دیگه فرق کنه.. یه کوچولو به خدا قول میدم 1کوچولو فقد اسمون با من مهربون باشه.. وااااااااااااای پســــــــــــــــــر… 90 منهای 67… یعنی 23 تموم میشه؟؟؟؟ خدای من… میشه حالا که هیچی نمیشه حداقل انقد حالم گند نباشه؟ :/

کاش فردا هزار نفر ببینم هر هزار نفر بغلم کنن.. عقده داره تا این بالا میاد، ببین ببین

تارک

Posted: 12.09.2011 in فکر

من و همه‌ی تنهاییام مگه چقد از دنیا رو میگیریم؟ فرقش چقد میشه من الان اونجایی که دوس دارم باشم یا محاط تو همین بنفش به وسعت انباری،  زندونیِ اجباریِ خود ساخته باشم؟ خیلی هم قشنگ‌تره. من.. اتاقم.. تکرار فضا..  تعدد فکر.. لحظه‌ی محضِ نبودنم جایی که میخوام و حس اون عدم اما وجودم اینجا..
قشنگ به یک تعبیر. جسم خطر آفرین مدفون زیر یک نه. یک نـــــه با صدای خونه.. حضور یعنی تو معرض خطر بودن. من جایی که میخوام نیستم و مشکلات جدید و نه های محکم‌تر ایجاد نمیکنم.. عوضش دور از اجتماع و محیط من صاف و صیقلی خواهم موند تا بمیرم و این یعنی ارزش! این یعنی هدف. آرمان.. اونوخ با خیال راحت میتونم خیالمو ببافم هرجایی باشم که زندگی اونجاس، هرطوری باشم که معناش آزادیه برام.
دلم نمیخواد خورشید عصرای جمعه توی آهنگای شاد غروب کنه. دو ر می فا سل لا سی ها مخصوصا برای همین نارنجی شدنِ آسمون تو ساعت 5های جمعه های آخر پاییزن که اینطوری روح مچاله کن کنار هم اومدن. زهر شیش روز هفته باید تو این یه سالِ جمعه خالی شه با آهنگ گوش کردناش تو تنهاییاش و غم تف کردناش.. غروب جمعه که کش میاد از نوکِ جمجمه‌ت تا لایتنهیِ حسِ احمقِ بدت، به اندازه یه سال.. اصن حوصله ندارم بنویسم

reboot

Posted: 11.25.2011 in Uncategorized

هروز صب که از خواب پا میشم به همه‌ی آدما و اشیا و احساسات و عقیده و اصن همه چی و همه چی توی چن لحظه فک میکنم. یهویی از همشون بدم میاد. تصمیم میگیرم همشون نباشن دیگه. نمیدونم چه حسی‌ئه. بعضی صبا یادم میره خودم کیم، انگاری که ریست شدم. از خودم بدم میاد. اَه لعنتی تو بدنِ کی هستی، دس از سرم بر میداری؟

از این پنجره‌ی 30 در 50 که ازش 2سانتی متر از این همه اسمونُ میبینم بدم میاد، به نظرم میاد به 1 بک گراند تخت باز شده .. منتظرم هر لحظه همه چی بریزه پایین عینِ ماکت که هیچی پشت هیچی نیس ببینم منم و یه خلائ مشکی..

چقد همه چی بی مفهومه برام. راه برم، حرف بزنم، بخندم، نخندم… اَه فحش بد

دلم میخواد بزنم آهنگا رو خورد کنم، یه ادم خاصی رومنفجر کنم، آسمونُ پاره کنم.. اصن  قاطی میشن حس ها…

همم.. بعدش میبینم نمیشه که انقد اگرسیو بود، به اجبار میزنم هر تعریف قبلی که تو مخم از قبل اماده بوده میچسبونم به همون خودش.. باشه من از گاز زدن دور تا دور لبه لیوان کاغذی خوشم میاد، از حروف پینگلیش توی اسمس “اس” رو بزرگ تایپ میکنم، دوس دارم سمت چپ ماشین بشینم…

همه این مسخره هایی که هیشکی هم متوجه نمیشه جز خودم.. اصن دوسشون دارم از هر تعریف قلمبه دیگه زیادتر..

خب.. ری بوت شد :|

تست

Posted: 11.04.2011 in Uncategorized

باید

ریورس

Posted: 10.30.2011 in فکر

درد میکنه.. یه جایی ازم درد میکنه که نمیدونم کجا. دلم میخواد هی بگم درد درد درد.. بنویسم. غر بزنم. ناله کنم. به رخ همه بکشم… هی تو، هی همه من اینجای خاطره م، اینجای فکرم، اینجای قلبم درد میکنه.. اونقد بگم که ازش زده شم. اما باز یکی که نمیدونم کیه این تو زندگی میکنه، توی مخم، میگه بسه خفه شو انقد نگو درد درد درد.. اخرش باورت میشه ها…

میشه زخم نداشتُ خونریزی کرد.. میشه درد نداشتُ زجر کشید.. گاهی وختا اول تحمل میکنم بعد مشکل دارم. اول کبود میشم بعد ضربه میخورم..

آدم آخرام.. اول نقطه میزارم نوشته رو سیو میکنم بعد پاراگراف ها رو مینویسم.. اول فصل اخر از کتاب ها رو میخونم.. اول رفتار و بعد فکر

مثه الان… زجرش رو پیش پرداخت میکنم تا بعدا ببینم چه مرگیم بوده .. واسه همین میترسم.. احساس میکنم جای بدی افتادم.. زیرِ اوار. اوارش همه از جسد ادماییه که خودم از بین میبرم.. از جسد خودم.. اوارِ عقاید.. احساس میکنم نفس کشیدن برام مضره .. بودنم به ضررمه و نبودم هرچه سریعتر بهتر. کشش این وجود داشتن حجم کاستی هامو کش میده..


ادم اخرام.. میترسم.. اول احساس میکنم بعد پیش میاد…احساس اوارها..؟

میشه هیچی نباشه و از هیچی خسته شی؟ میشه بگم از خودم خسته شدم وختی هنوز هیچی نیستم؟

میخوام بمیرم بمیرم بمیرم بمیرم اما میترسم میترسم میترسم میترسم چون هیچی نیستم نیستم نیستم نیستم نیستم نیستم نیستم نیستم نیسـ..

من

Posted: 02.01.2011 in Uncategorized

من… “من” چیز یا کسی نیس که ثابت باشه و یا حتی پیوسته، یه چیزِ تیکه تیکه‌س، مثه هرچیزی که تو دنیا منفصله و به واسطه نیروهای بین مولکولاش فقط بهم نزدیک یا خیلی نزدیک شده. من امروز یک نفر و فردا یکی دیگه‌س. شباهتش به دیروزش باعث میشه فکنیم این همونه!

چقد من تو دنیا داریم؟ چنتا؟ من (خودِ من به شخصه) یه دونه از اون من‌هام… یه دونه از خیلی، فقط یکی! وختی تو اون همه قرار میگیرم متمایل میشم به صفر.. یه عددِ کوچیک در مقیاسِ بینهایت صفر در نظر گرفته میشه…

نکنه من نیستم؟ نکنه من یه ادمم تو یه داستانِ نصفه نیمه که به جایی ختم نشدم و حالا سرگردون موندم، نه فردایی واسم موجوده نه میشه “نیست” باشم؟ من به یک مفهوم ساده وابسته‌م… اگه آب، خواب آور بود من یک تشک بودم، اگه قرمز، زرد بود من روی اب راه میرفتم، اگه دریا عمودی بود من سه لایه بودم…

کی میخواد منُ به من شرح بده… کی منو میشناسه؟ من به کی میتونم شبیه باشم؟ چرا باید شبیه باشم؟ اگه میخواس دو تا از من بسازه یه دونه میساخ با کاربردِ دو برابر…

واسه شناخت خودم اول باید دنیامو بشناسم. باید مقایسه کنم. باید معیار داشته باشم، یه “من” دیگه رو کنارِ “من”ِ خودم بزارم… من فقط یک “من” ندارم… هیچ وخت یکی نبودم. با هیچ کس مثه نفرِ قبلیش نبودم. با هیچکس مریِ مقابلِ مامان نبودم، به هیچکس حرفایی که به ک میزنم نمیزنم، تصور هیچکس از من شبیهِ تصور پ از من نیس، هیچوخت نمیتونم مریِ ذهنِ آ رو به آدمای دیگه نشون بدم، حتی اگه بخوام…. تصورِ من هیچکس از من تصورِ خودم از من نیس… چیزی که از خودم تو عکسا میبینم با چیزی که تو عکسام میبینم مطابقه، اما هیچوخت اون چیزی نیس که یکی دیگه تو چهره ی من میبینه.. انقد متعددم.. رو کودومش باید قضاوت کرد؟

هستند فامیلایی که حرف نمیزنن مگر به کنایه و متلک

Posted: 01.01.2011 in شخصیت

من… “من” چیز یا کسی نیس که ثابت باشه و یا حتی پیوسته، یه چیزِ تیکه تیکه‌س، مثه هرچیزی که تو دنیا منفصله و به واسطه نیروهای بین مولکولاش فقط بهم نزدیک یا خیلی نزدیک شده. من امروز یک نفر و فردا یکی دیگه‌س. شباهتش به دیروزش باعث میشه فکنیم این همونه!

چقد من تو دنیا داریم؟ چنتا؟ من (خودِ من به شخصه) یه دونه از اون من‌هام… یه دونه از خیلی، فقط یکی! وختی تو اون همه قرار میگیرم متمایل میشم به صفر.. یه عددِ کوچیک در مقیاسِ بینهایت صفر در نظر گرفته میشه…

نکنه من نیستم؟ نکنه من یه ادمم تو یه داستانِ نصفه نیمه که به جایی ختم نشدم و حالا سرگردون موندم، نه فردایی واسم موجوده نه میشه “نیست” باشم؟ من به یک مفهوم ساده وابسته‌م… اگه آب، خواب آور بود من یک تشک بودم، اگه قرمز، زرد بود من روی اب راه میرفتم، اگه دریا عمودی بود من سه لایه بودم…

کی میخواد منُ به من شرح بده… کی منو میشناسه؟ من به کی میتونم شبیه باشم؟ چرا باید شبیه باشم؟ اگه میخواس دو تا از من بسازه یه دونه میساخ با کاربردِ دو برابر…

واسه شناخت خودم اول باید دنیامو بشناسم. باید مقایسه کنم. باید معیار داشته باشم، یه “من” دیگه رو کنارِ “من”ِ خودم بزارم… من فقط یک “من” ندارم… هیچ وخت یکی نبودم. با هیچ کس مثه نفرِ قبلیش نبودم. با هیچکس مریِ مقابلِ مامان نبودم، به هیچکس حرفایی که به ک میزنم نمیزنم، تصور هیچکس از من شبیهِ تصور پ از من نیس، هیچوخت نمیتونم مریِ ذهنِ آ رو به آدمای دیگه نشون بدم، حتی اگه بخوام…. تصورِ من هیچکس از من تصورِ خودم از من نیس… چیزی که از خودم تو عکسا میبینم با چیزی که تو عکسام میبینم مطابقه، اما هیچوخت اون چیزی نیس که یکی دیگه تو چهره ی من میبینه.. انقد متعددم.. رو کودومش باید قضاوت کرد؟

یک آدامس شده ام. هر جا از من رد میشود و هرکس به من میرسد به آن میچسبم. آدامسی که به اب و صدا هم میچسبد. به زمان میچسبد. به آدم میچسبد. به آدامسی‌ها میچسبد.

به زمان میچسبم، او (زمان) میرود و دیروز میشود من در دیروز جا میمانم. همه چیز را تحریف میکنم، از روبه رویت خودم را برمیدارم، کنارت میشینم…

به چیزایی که ارتباط ندارم و حتی ندیدم میچسبم.

به آدمها میچسبم و تا ابد میروم همراهشان  به هرجایی میروم، خودم را ترک میکنم، تنها میزارم. به آنها معتاد میشوم.

من حتی به “میچسبم” میچسبم.

ردِ دندونای روزا و هفته‌ها رو بدنم جا مونده. یه آدامس جویده که از اول بی‌مزه بود و حالا که جرمِ لای دندونا رو به خودش گرفته منتظره تف شه و بچسبه به یه جایی… تنها خاصیتی که ازش مونده، همینه… چسبیدن